زهرا محمدي - پرنده اي هست ....


   1   2   3      >
   [آرشيو شده ها]

ساعت 9:47 صبح سه‏شنبه 29/5/1387

روياي رسيدن به تو را با جان قسمت مي کنم


و روياي ديدنت را با ستاره شايد وقتي به تو ميرسم


 در خواب غفلت باشم... شايد ان


قدر جذب تو شوم که خود را گم کنم


¤ نويسنده: زهرا محمدي

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 2:56 عصر سه‏شنبه 22/5/1387

سلام دوست من اگر اومدي منو بي خبر نزار

¤ نويسنده: زهرا محمدي

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 2:55 عصر سه‏شنبه 22/5/1387


¤ نويسنده: زهرا محمدي

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 9:33 صبح سه‏شنبه 22/5/1387

خدا کند که بهار رسيدنش برسد
شب تولد چشمان روشنش برسد
چو گرد بر سر راهش نشسته‌ام شب و روز
به اين اميد که دستم به دامنش برسد
هزار دست پر از خواهشند و گوش به زنگ
که آن انارترين روز چيدنش برسد
چه سال‌ها که در اين دشت خوشه چين ماندم
که دست خالي شوقم به خرمنش برسد
بر اين مشام و بر اين جان چه مي‌شود يا رب
نسيمي از چمنش بويي از تنش برسد
خداي من دل چشم‌ انتظار من تا چند
به دور دست فلک بانگ شيونش برسد
چقدر بر لب اين جاده منتظر ماندن
خدا کند که از آن دور توسنش برسد


¤ نويسنده: زهرا محمدي

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 9:31 صبح سه‏شنبه 22/5/1387

کجاست لحظه ديدار



 


ميان بغض، سکوتي از جنس فرياد است



 


بيا، که ديده، تو را آرزوي ديدار است


¤ نويسنده: زهرا محمدي

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 1:56 عصر شنبه 1/4/1387


در روزهاي ساکت دلتنگي


با خاطرات گرم و دل انگيزت



 


پيمانه مي زنم که تو باز آيي...



 


آري بهار آمده اما من


 


با چشم هاي خيس و زمستاني



 


در انتظار فصل بهاري که...



 


همراه با شکوفه تو مي آيي



 


هر بار مي روي که بيايي زود



 


شعرم بدون قافيه مي ماند...



 


حقم نبود اين همه من...بي تو...



 


اين انتظار و اين همه تنهايي



 


با آرزوي ساده يک ديدار



 


من هميشه چشم به راه تو.....



 


من تا همشه منتظري بي تاب......



 


اين است انتظار اهورايي!



 


در روزهاي ساکت دلتنگي



 


با هرچه از تو  مانده براي من



 


سر مي کنم.....تو باز مي آيي ....آه...



 


اين را به من نگو که نمي آيي....



 


 


¤ نويسنده: زهرا محمدي

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 10:2 صبح شنبه 25/3/1387

در تاريک روشن لحظه هاي آشفته زندگي ام


فرياد بودنت ،قفل در شاد قلبم را گشود  


و واژگان خيال رنگ حقيقت به خود گرفت


مي گويند : زندگي تعداد نفس هايي نيست که مي کشيم


بلکه تعداد لحظات خوبي است که در آن به سر مي بريم


و چه خوشبختم که با تو ، زندگي را زندگي مي کنم


به تقدس لحظه شکفتن يک گل


اي سايه زيباي من در آفتاب جانسوز زمستاني


اي گل هميشه بهارم


اي مهتاب و ستاره شب هاي تنهاييم


اي پرنده سعادت و خوشبختي


دوستت دارم


¤ نويسنده: زهرا محمدي

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 10:2 صبح شنبه 25/3/1387

در تاريک روشن لحظه هاي آشفته زندگي ام


فرياد بودنت ،قفل در شاد قلبم را گشود  


و واژگان خيال رنگ حقيقت به خود گرفت


مي گويند : زندگي تعداد نفس هايي نيست که مي کشيم


بلکه تعداد لحظات خوبي است که در آن به سر مي بريم


و چه خوشبختم که با تو ، زندگي را زندگي مي کنم


به تقدس لحظه شکفتن يک گل


اي سايه زيباي من در آفتاب جانسوز زمستاني


اي گل هميشه بهارم


اي مهتاب و ستاره شب هاي تنهاييم


اي پرنده سعادت و خوشبختي


دوستت دارم


¤ نويسنده: زهرا محمدي

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 11:2 صبح شنبه 7/2/1387


¤ نويسنده: زهرا محمدي

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 9:20 صبح شنبه 17/1/1387

منتظرم سالهاست که منتظرم


ودرحسرت نگاهي سرشارازعشق فريادميکشم


درحسرت نگاهي آميخته باسکوت سکوتي رساترازفريادهاي هزاران ساله.


گويي گم شده ام وازخودم وازهمه وکسي جزدل راهنماي حسرتهايم نيست.


دلي که ميسوزد وهيچ گوشي شنواي آن نيست.دلي که ميسوزد وهيچ دوايي برايش نيست


دلي که ميسوزد و جز آه هيچ ندارد.


باچشماني پراز اشک منتظرم .


به کدام سرزمين و


کجا دنبال تو بگردم که سوزش دلم را وسردي ام را آرامشي گرم باشي.


کلبه ات کجاست ونشاني ات چيست؟  


اي سلطان دلهاي


نا آرام نشاني ات را از که بپرسم وبه که بگويم به تو محتاجم......


¤ نويسنده: زهرا محمدي

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 10:37 صبح سه‏شنبه 30/11/1386

 86/11/29در اتاقي بدون پنجره  ساعت2:37


 


پنجره آغاز


دلم هواي پنجره را دارد ...


پنجره اي که هر صبح :‌آغاز من بود


پنجره قفس را باز کن


تو که ديگر نمي خواهي صبح من بي آغاز بماند


گفته اند هر آغاز را پاياني است


اما من با پنجره دريافته بودم


هر صبح طلوعي و آغازي دوباره است


و من هر صبح با نگاه به آفتابم سلام را به اتاقم مي آوردم


وتو که ديگر نمي خواهي صبح من بي سلام بماند .


آري .....


وتو .........


و تو چه مي داني پنجره آغاز من از چه حکايت دارد....


از چه .......


وبازمن در آرزوي پنجره صبح خواهم ماند....


تو مي داني پنجره را دوست دارم ....


دوست دارم .....


صبحم را بي آغاز مگذار ......


 


¤ نويسنده: زهرا محمدي

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 7:55 عصر دوشنبه 3/10/1386


¤ نويسنده: زهرا محمدي

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 7:49 عصر دوشنبه 3/10/1386

التماس دعا


¤ نويسنده: زهرا محمدي

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 7:15 عصر دوشنبه 3/10/1386

با سلام


و هميشه سلام


خدمت همه دوستان


سلامي به گرمي محفلتان


من باز آمدم اما خيلي ديرتر از آنچه که نبايد مي شد


¤ نويسنده: زهرا محمدي

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 8:22 عصر چهارشنبه 28/6/1386

 

امام حسن -عليه السّلام-:عَجَبٌ لِمَن يَتَفَکَّرُ في مَأکولِهِ وکَيفَ لا يَتَفَکَّرُ في مَعقولِهِ!؟ فيُجَنَّبُ بَطنَهُ ما يُؤذيهَ و يودِعُ صَدرَهُ ما يُرديهِ.



شگفتا از کسي که درباره خوراکش مي انديشد، چگونه است که درباره عقايدش نمي انديشد!؟ در نتيجه شکمش را از آنچه آزارش مي دهد، دور نگه مي دارد، ولي دلش را به چيزهايي مي سپارد، که به خواريش مي کشاند.



بحارالأنوار، ج1ص218



¤ نويسنده: زهرا محمدي

نوشته هاي ديگران ( )

   1   2   3      >
   [آرشيو شده ها]

خانه
وررود به مديريت
پست الکترونيک
مشخصات من
 RSS 

:: بازديد امروز ::
13
12::بازدید دیروز::

:: کل بازديدها ::
5003

:: درباره من ::

زهرا محمدي - پرنده اي هست ....
زهرا محمدي[51]
حافظ اين حال عجيب باکه توان گفت : ما بلبلانيم که درموسم گل خاموشيم

:: لينک به وبلاگ ::

زهرا محمدي - پرنده اي هست ....

:: لينک هاي روزانه::

:: موضوعات وبلاگ ::

:: اوقات شرعي ::

:: لينک دوستان من ::

اسرار موفقيت
روزي تو خواهي آمد
کوهنوردي واسکي ذوب آهن

:: لوگوي دوستان من ::


از يک روحاني - به روز رساني :  11:39 ص 30/5/1387
عنوان آخرين نوشته : به نام پدر


نگاهم براي تو - به روز رساني :  1:25 ص 11/3/1387
عنوان آخرين نوشته : خدا حافظ



مرو اي دوست - به روز رساني :  1:51 ص 5/10/1386
عنوان آخرين نوشته : ختم قران


:: آرشيو ::

مهرماه [13]
آبان ماه [7]
آذرماه [6]

:: موسيقي ::

::وضعيت من در ياهو ::

يــــاهـو

:: خبرنامه وبلاگ ::

نام:

ايميل:

 

<